سلام به تمام وبلاگ نویسها امید وارم در کار هایتان
پشت کار داشته باشید.
چش سیاه
کلمات خوش آهنگ راست نیستند
آدم خوب خود را با جدل به اثبات نمی رسانند
کسی که با جدل به اثبات می رسد خوب نیست
دانش حقیقی با یادگیری فراوان فرق دارد
یادگیری فراوان به معنای دانش اندک است...
ارزش زن در فرهنگ اسلامي
زن در فرهنگ اسلامي از ويژگي و جايگاه خاصي برخوردار است. در منابع اسلامي به گونه هاي مختلفي چون ريحانه(گل) قوارير(بلور) حسنات(نيكي ها) و بهترين فرزندان از او ياد شده است.
امام رضا(ع) فرمود: "خداوند بر زنان و دختران مهربانتر است از مردان و پسران"
پيامبر(ص) فرمود: "بهترين شما كسي است كه براي زنان و دختران بهترين باشد"
خود پيامبر آنقدر به دخترش حضرت فاطمه(ع) احترام مي گذاشت كه مردم تعجب مي كردند و با تمامي مقامي كه داشت دست دخترش را مي بوسيد و به هنگام مراجعت از سفر نخستين كسي را كه ديدار مي كرد دخترش فاطمه بود.

زن در فرهنگ و تمدن جوامع اوليه
در طول هزاران سال زن در تاريخ جايگاهي گاه فرعي و گاه اصلا نداشته است. اين بقا دهنده سازنده بركت دهنده وشاديبخش بوسيله مستبدان مذكر فلج گشته. اين موجود پاك نسل به نسل محروميتها را به همجنسان خود انتقال داده است.
در اجتماعات اوليه قسمت اعظم ترقيات اقتصادي و هنري بدست زنان انجام شده است نه به دست مردان. در حالي كه مردان سالهاي زيادي را با طريقه كهن به شكار مي پرداختند زنان در كنار غار يا خيمه خود به كشاورزي وهزاران هنر خانگي مي پرداختند كه زمينه ساز صنايع بزرگ آينده واقع شدند اموري مثل ريسندگي درودگري سفال سازي دوخت و دوز نساجي و...

زن ناتوان نيست
مردان بدليل حاكميتهاي گوناگون ناتوانايي زن را به فرهنگ جامعه افزودند و چون اين مسئله نهادينه شد بسياري از جمله اكثريتي از خود زنان هم بر آن شدند كه زن موجودي ضعيف مي باشد.
اما آخرين تحقيقات علمي نشانگر آن است كه متوسط عمر زن بين شش تا هفت سال بيش از مرد است. زنان در برابر بيماري مقاومتر هستند.
طبق آمار ۱۰ آوريل ۱۹۷۹ ميلادي كه در امريكا منتشر شد نزديكان به مراكز اتمي اعلام كردند كه زنان در مقابل سرطان مقاومت بيشتري دارند تا مردان.
در ميدانهاي ورزشي و رقابتي روز به روز شكاف ميان ركوردهاي زن و مرد هرچه بيشتر كاهش مي يابد در بسياري از زمينه ها علوم جديد ثابت كرده اند كه در طبيعت زن و مرد با هم برابرند.
منبع:موقعيت زن در روزگار باستان
"وقتی شما دست خود را برای یک دقیقه روی سنگ داغی قرار دهید به نظرتان یک ساعت خواهد آمد.اما زمانی که یک ساعت را در کنار یک دختر زیبا می گذرانید احساس می کنید که فقط یک دقیقه گذشته است! این نسبیت است."

درفضای بیکرانهی یک توهم،بهرؤیاهایم خیره شدهام،رؤیاهایی که ازمن دورند،رؤیاهایی کهازبس دورند،جسارت می کنند به آفرینندشان دهن کجی کنند .
چقدر سیاهی را به سپیدی ساییدم و چقدر دل خوشکنکها برای دلام ساختم،چقدر رهایی را ستودم و چقدر چشم به آسمان دوختم.حال که درآخرخط ایستاده ام،چقدرهمه چیز مسخره به نظر میرسد،چقدرهمه چیز فریبنده است و چقدرمن به همه ی آنها می خندم.به بیمار تبداری میمانم که رؤیاهایم جلوی چشمام رژه میروند؛رؤیای یک اسب سفید داشتن،رؤیای یک عروسک آوازه خوان،رؤیای معشوقی که هرگز نداشتم ـ یا شاید نمیخواستم داشته باشم ـ،رؤیای درآغوش گرفتن خدا و رؤیای رویا بینها !
در فضای بیکرانهی یک توهم،که همه چیز بوی علف میدهد،که زیر پایات همه پُراست از خالی و گریه به خنده میآمیزد،در فضایی که مرز به هم رسیدن نیروهای متضاد است،خوبی ـ بدی،تاریکی ـ روشنائی،عشق ـ نفرت ،گرما ـ سرما؛و من چقدر درماندهام میان اینها،و چقدر فاصله ی اینها کم است با هم و چقدر اینها شبیه اند به هم .
انگار بیمارم و تب درآغوشم گرفته است.بُهت برم می دارد از اینکه هیچ چیز مثل سابق نیست و سرم گیج میرود از اینکه میبینم همه چیز مثل هم است و ته دلم خنک می شود وقتی میخندم به کسانی که فرق میگذارند بین کلاغ و کبوتر،بین تاریکی و نور،بین فقیر وغنی،بین حقیقت و اسطوره و بین من و تو !
در این فضای بی کرانهی توهم آلود،آدمها چقدر حقیرند وچقدر کوچک و چقدر دلم میخواهد پایام را روی سرشان بگذارم و له شان کنم مثل وقتی که مورچههای زیرپای شان را له می کردند و عین خیال شان نبود،عین خیالام نباشد.چقدر دوست شان داشتم یک زمانی.شاید از فرط دوست داشتنشان است که میخواهم لهشان کنم .
چقدر بالای سرم شلوغ است.چرا من همه را میبینم و انگارهیچ کس مرا نمی بیند.زمزمههای آزار دهندهشان را میشنوم،محلشان نمیگذارم؛ آدمهایی که فکر میکنند دو دوتا می شود چهارتا،غافل ازاینکه هرعددی را که دوست داشته باشند می توانند در آن طرف علامت مساوی بگذارند.ولی نمی دانم چرا ته چشم شان رگه هایی از نگرانی ست.شاید فکر میکنند من بیمارام.شاید فهمیدهاند که من فاصلهها را برداشتهام و آن مفهوم مجرد را یافتهام ؛ولی آنها نمیتوانند فهمیده باشند،آنها که تب را در آغوش نگرفتهاند.آنها هنوز باید میان عشق و نفرت،ظالم و مظلوم،فقیر وغنی،تاریکی و نور و من و تو فاصله بگذارند .
یکهو چقدر تشنه ام شد،چقدر گرم است،نه نه چقدر سرد است و من"چقدر از گوشوارههای صدف بی زارم".چقدر قلبام تند تند میزند،مثل وقتی که تو را دیدم. دلم میخواست اینجا بودی ! هستی،آن گوشه کز کرده ای کنج دیوار. چقدر نگرانی،و وقتی نگرانی چقدر قشنگ می شوی .
در این فضای بی کرانه ی توهم زا،هوا چقدر کم است،چقدر نفس کشیدن سخت است،حتی نمی شود فریاد زد،"انگار طناب انداخته باشند به گلویت و رد طناب مانده باشد روی صدا".رؤیاهایم دورهام کردهاند.چقدر گرم است، نه نه سرد است و من چقدر حالم خوب است و یا نه چقدر حالم بد است؛ دوباره بالای سرم شلوغ شد. تو که آن گوشه کز کردهای و نگرانی و نگرانیت قشنگ است،چرا گریه میکنی؟! من که هیچ وقت بهت نگفتم دوستات دارم ـ و چقدر دوست داشتم که بگویم ـ . چرا همه هی میآیند وهی میروند،چرا اینجا این همه سفید است،چرا سفید این همه زشت است. چرا همه جوری رفتار میکنند که انگار من دارم میمیرم و چقدر دوست داشتم که بمیرم .چشمهایم سیاهی میرود،نفسم بالا نمیآید،تمام بدنم خیس عرق است،چیزی نمیشنوم،زبانام بند آمده،مثل اینکه دارم میمیرم،آره من دارم میمیرم .
بگذار تا شیطنت عشق
چشمان ترا به عریانی خویش بگشاید.
هر چند آنجا جز رنج و پریشانی نباشد
اما کوری را به خاطر آرامش تحمل مکن!
"دکتر شریعتی"

کنکور باز هم آمد و رفت و باز همچون همیشه ی هر رقابتی عده ی معدودی به آن چه می خواستند رسیدند و عده ی کثیری از آنچه می خواستند باز ماندند.
متاسفانه عده ای همراه با جریان سیلابی که شخصیت انسانی را به قهقرا می برد همراه شده اند: در غروز رتبه ی خوبشان گم شده اند یا در غم رتبه ای که مناسب خود نمی دانند اسیر. این عده خود را اسیر چند رقمی های کنکور: رتبه ی یک رقمی، دو رقمی یا n…. رقمی کرده اند .
اما ارزش انسانی خیلی بیشتر از این حرف هاست که با این معیار اندازه بگیریم که توانسته است در 15 دقیقه به چند سوال از عربی یا ادبیات و ... پاسخ دهد .
باید خود را از زندان تنگ آن چند رقم لعنتی رها کرد به سوی حقیقت فرار کرد؛ بر فراز قله ی توانایی های بشر ایستاد و بلند فریاد زد:
"من یک انسانم با تمام ابعاد متنوعی که یک انسان دارد
و با تمام خصوصیاتی که بسیاری از آنها منحصر به فردند.
زنجیر ها را پاره کرده ام
و مسیر عروج را می بینم که چقدر راه های مختلف دارد .
من باز به پیش خواهم رفت."
هرگز ناامید مشو!
گاهی از میان یک دسته کلید،
این آخرین کلید است
که قفل را می گشاید.
رالف والدو امرسون

همه ما کم و بیش احساس ناخوشایند اضطراب را تجربه کرده ایم واژه اضطراب آن قدر برای ما ملموس و آشناست که نیازی به تعریف این حالت روانی نداریم. وقتی که از اضطراب سخن می گوییم تقریبا معنای مشترکی در ذهن همه ما تداعی مشود:
یک حالت روانی که همراه با ترس عدم اطمینان و ناامیدی است.واقعا اضطراب چیست؟ آیا می توان بر آن غلبه کرد؟ آیا می توان اسیر اضطراب نشد؟ چگونه؟ و...
اضطراب وقتی پیش آید که اشخاص با مشکلاتی روبرو می شوند که احساس میکنند توان رویارویی با آنها را ندارند.شرایطی که روبرو شدن با آن نوعی ترس در دل افراد ایجاد می کند.
حتما ماجرای بی هوشی چند ثانیه ای"رونالدو" را چند دقیقه قبل از فینال جام جهانی شنیده اید. بازیکن مذکور تحت تاثیر شرایط و جو حاکم بر جام جهانی درست چند دقیقه قبل از شروع مسابقه فینال به شدت اسیر اضطراب می شود و نتیجه را همه می دانیم: تخریب روحیه دیگر بازیکنان تیم و شکست.
در اینجا لازم می بینم که ماجرای سارا را بنویسم دختری که برای دومین بار در کنکور سراسری شرکت کرد:
سارا فرزند ارشد خانواده بود ومسلما انتظارات خانواده از او زیاد. وی بیشتر عمر خود را به درس خواندن گذرانده بود و توانسته بود در بین همسن و سالهای خودش در جایگاه خوبی قرار گیرد.
سارا دوران ابتدایی را با معدل ۲۰ گذرانده و در امتحانات ورودی به مدارس خاص پذیرفته شد و دوران راهنمایی ودبیرستان را در مدارس نمونه با نمرات خوبی سپری کرد.وی در رشته ریاضی فیزیک درس میخواند. او جزو دانش آموزان عالی نبود اما دانش آموز خوب و کوشایی بود.
سارا در اولین کنکور سراسری رتبه چندان خوبی را نتوانست کسب کند.وی تصمیم گرفت که تمام تلاش خود را برای کنکور سال آینده بکند.هدف او پذیرفته شدن در یکی از رشته های مهندسی تهران بود.
سارا یک سال تمام درس خواند و از تمام لذت ها و سرگرمی های غیر درسی گذشت حتی از بهترین دوست خود(کامپیوتر). معمولا در آزمونهای آزمایشی رتبه های خوبی را کسب می کرد.تا بالاخره آن روزی که انتظارش را می کشید(روز آزمون کنکور سراسری)فرا رسید.
سارا سعی می کرد بر اضطراب خود غلبه کند اما هر چقدر بیشتر به سوالات جواب می داد بیشتر اسیر اضطراب می شد.او سوالات عمومی را هر طوری بود جواب داد امافقط نصف سوالات اختصاصی را جواب داده بود که دیگر نتوانست روحیه خود را کنترل کند.سارا احساس می کرد مغزش قفل شده سوالات را نمی توانست بخواند دست و پایش می لرزید. کم کم احساس کرد تمام بدنش بی حس شده و دیگر به هیچ سوالی را جواب نداد.
تمام آرزوهای سارا که یک سال برای رسیدن به آن تلاش کرد فقط به خاطر اضطراب یک روزه بر باد رفت. حال وضعیت سارا با دانش آموزی که هیچ تلاشی نکرده بود چه فرقی داشت؟
شاید بتوان گفت: رکود ذهنی و جسمی اولین ارمغان اضطراب است. رکود وضعیتی است که در آن قادر نیستیم کار موثری ـ چه ذهنی و چه جسمی ـ انجام دهیم چون فعالیت موثری از خود نشان نمی دهیم شرایط به تدریج بدتر می شود و در نتیجه اضطرابمان افزایش می یابد.
اما راه حل چیست؟ در شرایطی که اضطراب در ما تشدید میشود چه کار باید کرد؟
فراموش نکنید که اصل زندگی مبارزه است و باید با آغوش باز آن را پذیرفت. همه ما در طول زندگی به دفعات بین اضطراب و تسلط جا عوض می کنیم ولی شما هم حتما قبول دارید که تسلط همیشه نتایج بهتری به همراه دارد در حالی که اضطراب هرگز این گونه نیست.
برای مسلط شدن بر اوضاع سعی کنید به وظیفه خود فکر کنید. به جای اینکه انرژی خودتان را صرف پرداختن به افکار منفی و اضطراب زا کنید به وظایف اصلی خود بیندیشید و آنها را به بهترین نحو انجام دهید. به این فکر کنید که بهترین راه حل شما در این زمان استفاده کامل از فرصت باقی مانده است.
امیدوارم که هیچ وقت اضطراب باعث از بین رفتن زحمات شما نشود
و بتوانید تسلط خود را حفظ کنید.
همین دیروز بود که به یادت افتادم دوست داشتم یک دل سیر با هم درد دل میکردیم.
ای کاش میتوانستم صدایم را به گوش خسته ات برسانم.
ای کاش میتوانستم چشم در چشمانت بدوزم وبا صدای بلند فریاد بزنم:"زمین ما را ببخش!"
ما که با قدمهای خود تن رنج دیده ات را آزردیم بر صورتت به جای شقایق و گل آتش و خون کاشتیم.
ما که بی رحمانه تو را فراموش کردیم و حتی صدای تک سرفه هایت را هم نشنیدیم.
ای کاش می توانستی لبهای غمگینت را بگشایی و از خنجر تیزی که انسانهای متمدن بر پیکرت کوبیدند بگویی.
زمین! از دست ما دلگیری؟ اگر هم باشی حق داری. چرا که از همان روز که ما با دستان مسلح به علم و تکنولوژی ناآگاهانه ازون اتمسفرت را پاره پاره کردیم بی صدا گریستی.
گریه کردی اشکت سیل شد اما باز اندوهت را نفهمیدیم.
ناله کردی ناله ات طوفان شد اما باز دردت را نفهمیدیم.
فریاد زدی فریادت زلزله شد اما باز خشمت را نفهمیدیم.
زمین!تو بهترین نماد عشقی تو که پروانه وار به دور خورشید فروزان می چرخی وحتی یک ثانیه هم از فکر حرکت دور نمی شوی.
ای کاش می توانستیم اشکت را پاک کنیم.
ای کاش می توانستیم ناله ات را التیام بخشیم.
ای کاش می توانستیم به اندوهت که به وسعت یک کهکشان است گوش فرا دهیم.
اما اما اکنون فقط قادریم بگوییم زمین ما را ببخش!

< درباره ی وبلاگ من >